مزرعه خورشید

امروز با خود گفتم مزرعه خورشید خیالی بیش نیست .خیالی شیرین و دلپذیر،اما چه سود! اما ناگهان چیزی در درونم فریاد بر آورد که مزرعه خورشید در خیالات نیست. مزرعه خورشید آنجاست که مردمانش یکدیگر را باور کنند، آنجاست که خورشید صبحگاه بر فرازش بایستد و لبخندی نثار مردمان پاکش کند. سرزمینی مملو از عشق و شور و امید به زندگی.

 مزرع خورشید جایی است که درختان پربارش از تواضع گردن خم کنند و مردمان خسته از کار را در پناه سایه خود جای دهند و با برگ های سبزشان دست نوازشی بر سر آنها بکشند.

 در قاموس مردمان این مزرعه بدی و زشتی و دشمنی بی معناست.

همه چیز غرق نور است و امید.

جایی که پرندگانش آوای خوش دوستی را سر می دهند و سرود مهربانی را از بر می کنند.

 آن ندا راست می گفت:  

مزرعه خورشید همه جا هست و

هیچ جا نیست؛

مزرع خورشید جایی است که من و تو بخواهیم. 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چون نگه کردند آن سی مرغ زود

بی شک این سی مرغ، آن سیمرغ بود

 

/ 6 نظر / 20 بازدید
شنگول

سلام دوست خوبم. مطلب آخریت خیلی قشنگه. یه دنیا حرف از زندگی توی لحن کودکانه و معصومانش نهفته. انگار یه بار دیگه و یه شاعر-و نه فیلسوف- دیگه کلید و راه همه ناکجا آبادهای شاید دور رو به آدما نشون می ده و می گه ببینین چقدر نزدیکه! هنوز و همیشه موفق باشی. - آمده ام ، آمده ام، بوی دگر می شنوم، باد دگر می گذرد. روی سرم بید دگر، خورشید دگر. - شهر تونی ، شهر تونی ، می شنوی زنگ زمان: قطره چكید. از پی تو، سایه دوید. شهر تو در كوی فراترها، دره دیگرها. ...شهر تو رنگش دیگر. خاكش ، سنگش دیگر... - شهر تونی ، شهر تونی ، در كف ها كاسه زیبایی، بر لبها تلخی دانایی. شهر تو در جای دگر ، ره می بر با پای دگر. - آمده ام، آمده ام ، پنجره ها می شكفند. كوچه فرو رفته به بی سویی، بی هایی، بی هویی. - شهر تونی ، شهر تونی ، در وزش خاموشی ، سیماها در دود فراموشی. شهر ترا نام دگر، خسته نه ای ، گام دگر... (از شعر تا- شرق اندوه- سهراب)

خرمگس دعا خوان!

مزرع خورشيد... مزرع خورشيد را بذری از فطرت و خاکی از ايمان و آبی از عشق بايد و نور،ونوری ابدی و ازلی ... در شوره زار هراس و توهم وترديد جز خارستان شک چيزی نيست.

ارغوان

سلام رها جون چرا نميشه خنديد؟ بخند تا دنيا به روت بخنده...

فرزاد

سلام و درود در بی خبری دشت ابر پيامي آورده بود؛ از دور دست های خیلی دور، از سبزه ی پریشان در آغوش برف، دشتهاي سبز، نرگس سر به زیر ،همجوار برف شقایق های سرخ، نسترن های سفید، بیداد بابونه، و طراواتهای نشکفته. و ابر؛ پیشگوی بهاری که می آید، فریاد زنان، نمی آب ،بر صورت خاک غش کرده می زند، به هشياري مي خواند ش: ای خاک! رفیق باور های خوب ! شکوفه ی هزار بهار در دل توست، اي خاک! میراث دار شرف سربداران، هزار دانه ي نشکفته آغوش گرم تو را به لالایی نشسته اند. اینم تقدیم به یه دوست گرامی ساکن مزرعه خورشید

احسان

قشنگ بود.همين ...

غريبه

مزرعه خورشيد جايي نيست مزرعه درون من وتوست اندكي خوب بكاو واگر پيدا كردي بي بهانه خوشبختي !