مرگ هم...

بی شک آنگاه که انسان رسته از همه تجویز اجتماع و طبیعت، زندگی را به مثابه برساخته ای از سپهر اندیشه و ذهن بنگرد، تجربه مرگ را بیش از یک افسانه بزرگ نخواهد گفت. چراکه احساس و تجربه تنها خاص انسان است- و انسان به زندگی انسان است- و آدمی یا زنده است و یا مرده و اگر زنده است پس حس می کند، می اندیشد، می فهمد و تجربه می کند و اگر هم مرده که مرده! نه می اندیشد نه می فهمد و نه تجربه می کند. تنها دیگران اند که می گویند او مرده و تنها این دیگران زنده اند که مردن دیگری را تجربه کرده اند و اندیشیده اند و فهمیده اند. همان هایی که - چون دیگران - هیچ گاه خود چنین چیزی را تجربه نخواهند کرد و خود در درون نخواهند فهمید.آنکه مرده و نیست شده، مرده و نیست شده و بی شک توان و امکان تجربه هر چیز در آن کس که مرده و نیست شده، به راستی مرده و نیست شده و قبل از هرچیز مرگ و بعد از آن: دیگر زندگی.این توهم سهمگین هم همه برساخته ذهن زندگانی است که برساختن زندگی فی نفسه و به تنهایی را در توان نداشته اند و بر آن شده اند تا که آن را در نسبت و رابطه ها تعریف کنند. در رابطه با مرگ. هستی در نسبت با نیستی.بی نسبت و رابطه ها...هیچ

 

 نوری به زمین فرود آمد:

 

دو جاپا بر شن‌های بیابان دیدم.

 

از کجا آمده بود؟

 

به کجا می رفت؟

 

تنها دو جاپا دیده می شد.

 

شاید خطایی پا به زمین نهاده بود. 

 

 

 

ناگهان جاپاها براه افتادند.

 

روشنی همراهشان می‌خزید.

 

جاپاها گم شدند،

 

خود را از روبرو تماشا کردم:

 

گودالی از مرگ پر شده بود.

 

و من در مرده خود براه افتادم.

 

صدای پایم را از راه دوری می‌شنیدم،

 

شاید از بیابانی می‌گذشتم.

 

انتظاری گمشده با من بود.

 

ناگهان نوری در مرده‌ام فرود آمد

 

و من در اضطرابی زنده شدم:

 

دو جاپا هستی‌ام را پر کرد.از کجا آمده بود؟

 

 

به کجا می‌رفت؟

 

تنها دو جاپا دیده می‌شد.

 

شاید خطایی پا به زمین نهاده بود.

 

 

اما جای روح کجاست؟ روح و آنچه او تجربه خواهد کرد فهمید و اندیشید؟

 

پروردگارا به من ایمانی استوار به خود و حقیقت روح عطا کن، اما: نه هنوز...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شعر از سهراب سپهری

/ 4 نظر / 16 بازدید
دکتر مجتبی کرباسچی

دوست سلام "صاحبدلان" ايستگاه شعر و انديشه "است و اين بار با : 1. ياداشت : عفت كده اي با سمبل 18+ ( به مناسبت سالروز مبارزه با ايدز ) 2. سالها دل طلب جام جم از ما مي كرد (حافظ ) 3. هيچ مگو . . . ( مولوي ) بروزم منتظر حضور سبزتان هستم خدا يارتان

مهران فره راز

با سلام. من مهران فره راز هستم . ۲۴ سال سن دارم و در بلوار ابوذر خيابان پيروزی تهران زندگی می کنم . من يک وبلاگ دارم که تازه درستش کردم ... وبلاگ من تشکیل شده از اخبار و اتفاقات روز دنیاکه خودم بهشون علاقه دارم ... بهتون پيشنهاد مي کنم که نوشته های منو بخونید چون جالبه... و خوشحال ميشم اگر نظری داشتيد برم بنویسید ... از دوستانی هم که به این وبلاگ سر می زنن میخوام که به وبلاگ من هم تشریف بیارن و نوشته های منو بخونن و نظرشونو در مورد نوشته های من به من بگن. با تشکر... مهران فره راز. وبلاگ من :

آفتاب

اگر همه ما انسان هایی هستیم که به تجربه های کوچک خود در دنیایی کوچک دل خوش کرده ایم ، پس شاید نتوانیم راجع به هیچ احساس وتجربه ای کاملا مطمئن باشیم. نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد نمیخواهم بدانم کوزه گر با خاک اندامم چه خواهد ساخت، ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش، و او یکریز و پی در پی دم گرم و خموشش را در گلویم سخت بفشارد بدینسان بشکند دائم سکوت مرگبارم را.