علی تدین
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ علی تدین
آرشیو وبلاگ
      هنوز... ()
هنوز زاری آب... نویسنده: علی تدین - چهارشنبه ٢٤ آبان ،۱۳٩۱

حدود صد و چند سال پیش یکی از روشنفکران زمان خودش که گویا مدرک دکتری ای چیزی هم نداشت و فقط چندتا کتاب خودنده بود و شرق فلاکت زده و غرب خوش و خرم رو هم براندازی کرده بود، یک روز با جیغ بلندی از خواب پرید تا نزدیک سقف و در دم فریاد زد: کلمه! یک کلمه!  ازش پرسیدن چی شده چی نشده، گفت خواب دیدم فرشته ای به یک کلمه همه ایران را گل و بلبل کرد! این تعبیرش چیه؟ فضلا و عظما و بقیه..ا ها فکر کردن دیدن راست میگه مثل اینکه. فرق اینور و اونور عالم فقط یک کلمه بیشتر نیست... از اونوقت یکهو بلندشدند دنبال این رویا اون شاه ننه مرده مریض و علیل رو دق مرگش کردن و تخته گاز به شکافتن تاریخ رفتن و ....

حدود پنجاه سال بعد از اون رفتن و رفتن، شاعری(اونم مدرکی چیزی نداشته اگرم داشته قلابی بوده) توی بیداری گویا چیزایی دید که "گذشتن از یک کوچه خاص در شب مهتابی بدون معشوقه" و...از سرش پرید و یهو وسط عشق و عاشقی و اینا با گریه گفت:

هنوز،  نفرین می بارد از درو دیوار.

هنوز، نفرت از پادشاه بد کردار.

هنوز وحشت از جانیان آدمخوار!

هنوز لعنت بر بانیان آن تزویر.

هنوز دست صنوبر به استغاثه بلند،

هنوز بید پریشیده سر فکنده به زیر،....

با گذشت حدود پنجاه سال از آن روز که شاعر "باران و سبزه و خاک" از فرط گریه نتوانست از آن کوچه خاطرات گذری نوستالژیک به هم رساند، امروز خوشبختانه مشکل مدرک دکتری حل شده است اما گویا تنها یک مشکل، یک نکته، فقط مسئله ای در یک کلمه باقی مانده است...

هنوز....

  نظرات ()
نشان هیچ نویسنده: علی تدین - سه‌شنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٩

- به راستی آن کدورت نشسته بر آینه انتهای اتاقک آسانسور حکایت از کدام حقیقت بزرگ دارد که چنین غریب و عمیق به نظر می‌آید در دل این صفحه سفید سرد؟

این لکه، بخار کدام نگاه است که چنین پی در پی پیام های آشنا میرساند به غریب و آشنا؟

 

- چیزی نیست...

رد تنهائی مسافران طبقات است و پیام درد و رنج و نشان هیچ.

نشان فریادی فروخورده از بی‌داد زندگیست.

 رد تنهایی

تنها رد یک پیشانی است

فشرده شده بر سطح سرد آینه از سر بی داد زندگی.

  نظرات ()
جاده یعنی... نویسنده: علی تدین - دوشنبه ٥ مهر ،۱۳۸٩

در یک تعریف قشنگ و نسبتا جامع، انسان یعنی مسافری غریب و زندگی یعنی راه رفتن بر جاده ای دور و سخت. دنیا هم یعنی یه جایی پر از کاج و کلاغ و برف!

پشت کاجستان ، برف.
برف، یک دسته کلاغ.
جاده یعنی غربت.
باد، آواز، مسافر، و کمی میل به خواب...

سهراب سپهری

  نظرات ()
شو! نویسنده: علی تدین - چهارشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸۸

فرزندم ! تو می توانی « هر گونه بودن » را که بخواهی باشی، انتخاب کنی. اما آزادی انتخاب تو در چهارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هر انتخاب باید انسان بودن نیز همراه باشد وگر نه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است، که این کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچ کس......

تو هر چه می خواهی باش ، اما آدم باش . اگر پیاده هم شده است سفر کن. در ماندن می پوسی. هجرت کلمه بزرگی در تاریخ « شدن » انسان ها و تمدن هاست...

دکتر شریعتی

  نظرات ()
هنوز نویسنده: علی تدین - دوشنبه ۸ مهر ،۱۳۸٧

 هنوز

دامنه دارد

هنوز هم که هنوز است

درد

دامنه دارد

شروع شاخه ی ادراک

طنین نام نخستین

تکان شانه ی خاک

و طعم میوه ی ممنوع

که تا تنفس سنگ

ادامه خواهد داشت

و درد

هنوز دامنه دارد ...

 

قیصر امین پور

  نظرات ()
اون نویسنده: علی تدین - یکشنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٦

سر زنگ ریاضی، موقع تمرین جدول ضرب؛

 

خانم معلم پرسید: هیچی ضرب در هیچی همیشه می شه...؟

 

گفتم: همیشه من ِ من با منه!

 

گفت: برو یه آب بزن به صورتت!

 

 

 

تقصیر من نبود. آخه این من ِ خیلی وقت بود برام سؤال شده بود. درست از همون روز اول مدرسه. زنگ دوم که حس کردم خیلی دلم برا خونه و مادرم تنگ شده! اون موقع داشتم فکر می کردم که چرا من اینجام، مادرم نیست! مگه این من کیه که همیشه با منه اما اون نیست؟... هیچی از درس آب بابا نفهمیدم!

گذشت و چندسال بعد، تازه فهمیدم که همیشه تا اون نباشه این نیست، تا خونه نباشه مدرسه؛ تا خوب نباشه بد؛ تا دوست نباشه دشمن و تا مرگ نباشه زندگی نیست. خلاصه یه ربطی بین اینا هست. شاید بین آب و بابای درس آب بابا هم یه ربطی بوده!

 

هنوز یه روز یه خونه، یه روز مدرسه، یه روز دوست و یه روز دیگه یه چیز یا یه کس دیگه من ِ آدمها رو می سازه. خدا اینجا خیلی به درد می خوره!خیلی آدمها اون ِ منشون یه خدای بزرگ توی آسمونهاست. خیلی آدم ها هم یه اون دارن رو زمین. یه خونه، یه ماشین، یه دوست، یه... اما خوبه آدم به اونی برسه که که اون ِ همیشگی ِ منش باشه و همیشه یادمون باشه اندازه من ِ هرکسی به وسعت و بلندی اون ِ معرٌفش بستگی داره! 

اما هنوز درس زنگ سوم رو نفهمیدم و هنوز نمی دونم این هیچ بزرگ چه معرٌف و اون ِ بزرگی داره که ما نمی بینیمش. مرگ به بزرگی این هیچ نیست و چیز دیگه ای هم که نیست.

اما فکر می کنم خانم معلم جواب این سؤال رو می دونست.  آخه وقتی صورتم رو آب زدم، دنیا یه جور دیگه بود! 

 

 

  نظرات ()
فرصت نویسنده: علی تدین - چهارشنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸٦

کلبه های آبی

 سبزه های پرگل


کوزه های پر آب


مزرعی از خورشید

همه را باید ساخت. Image and video hosting by TinyPic

از طلوع یک جبر

فرصت ساختن است

تا غروب لذت.

فرصت بودن ها


فرصت رویاها

فرصت دیدن ها

فرصت گفتن هاست


فرصت ساختن است.

از طلوع یک جبر

تا غروب لذت

فرصت بوییدن

فرصت خندیدن

فرصت اشک و غم

فرصت مهر و عشق


فرصت یافتن است


فرصت کاری نیست Image and video hosting by TinyPic

فرصت ساختن است

از طلوع لذت

تا غروب یک جبر.

  نظرات ()
مرگ هم... نویسنده: علی تدین - چهارشنبه ٧ آذر ،۱۳۸٦

بی شک آنگاه که انسان رسته از همه تجویز اجتماع و طبیعت، زندگی را به مثابه برساخته ای از سپهر اندیشه و ذهن بنگرد، تجربه مرگ را بیش از یک افسانه بزرگ نخواهد گفت. چراکه احساس و تجربه تنها خاص انسان است- و انسان به زندگی انسان است- و آدمی یا زنده است و یا مرده و اگر زنده است پس حس می کند، می اندیشد، می فهمد و تجربه می کند و اگر هم مرده که مرده! نه می اندیشد نه می فهمد و نه تجربه می کند. تنها دیگران اند که می گویند او مرده و تنها این دیگران زنده اند که مردن دیگری را تجربه کرده اند و اندیشیده اند و فهمیده اند. همان هایی که - چون دیگران - هیچ گاه خود چنین چیزی را تجربه نخواهند کرد و خود در درون نخواهند فهمید.آنکه مرده و نیست شده، مرده و نیست شده و بی شک توان و امکان تجربه هر چیز در آن کس که مرده و نیست شده، به راستی مرده و نیست شده و قبل از هرچیز مرگ و بعد از آن: دیگر زندگی.این توهم سهمگین هم همه برساخته ذهن زندگانی است که برساختن زندگی فی نفسه و به تنهایی را در توان نداشته اند و بر آن شده اند تا که آن را در نسبت و رابطه ها تعریف کنند. در رابطه با مرگ. هستی در نسبت با نیستی.بی نسبت و رابطه ها...هیچ

 

 نوری به زمین فرود آمد:

 

دو جاپا بر شن‌های بیابان دیدم.

 

از کجا آمده بود؟

 

به کجا می رفت؟

 

تنها دو جاپا دیده می شد.

 

شاید خطایی پا به زمین نهاده بود. 

 

 

 

ناگهان جاپاها براه افتادند.

 

روشنی همراهشان می‌خزید.

 

جاپاها گم شدند،

 

خود را از روبرو تماشا کردم:

 

گودالی از مرگ پر شده بود.

 

و من در مرده خود براه افتادم.

 

صدای پایم را از راه دوری می‌شنیدم،

 

شاید از بیابانی می‌گذشتم.

 

انتظاری گمشده با من بود.

 

ناگهان نوری در مرده‌ام فرود آمد

 

و من در اضطرابی زنده شدم:

 

دو جاپا هستی‌ام را پر کرد.از کجا آمده بود؟

 

 

به کجا می‌رفت؟

 

تنها دو جاپا دیده می‌شد.

 

شاید خطایی پا به زمین نهاده بود.

 

 

اما جای روح کجاست؟ روح و آنچه او تجربه خواهد کرد فهمید و اندیشید؟

 

پروردگارا به من ایمانی استوار به خود و حقیقت روح عطا کن، اما: نه هنوز...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شعر از سهراب سپهری

  نظرات ()
مزرعه خورشید نویسنده: علی تدین - سه‌شنبه ۸ آبان ،۱۳۸٦

امروز با خود گفتم مزرعه خورشید خیالی بیش نیست .خیالی شیرین و دلپذیر،اما چه سود! اما ناگهان چیزی در درونم فریاد بر آورد که مزرعه خورشید در خیالات نیست. مزرعه خورشید آنجاست که مردمانش یکدیگر را باور کنند، آنجاست که خورشید صبحگاه بر فرازش بایستد و لبخندی نثار مردمان پاکش کند. سرزمینی مملو از عشق و شور و امید به زندگی.

 مزرع خورشید جایی است که درختان پربارش از تواضع گردن خم کنند و مردمان خسته از کار را در پناه سایه خود جای دهند و با برگ های سبزشان دست نوازشی بر سر آنها بکشند.

 در قاموس مردمان این مزرعه بدی و زشتی و دشمنی بی معناست.

همه چیز غرق نور است و امید.

جایی که پرندگانش آوای خوش دوستی را سر می دهند و سرود مهربانی را از بر می کنند.

 آن ندا راست می گفت:  

مزرعه خورشید همه جا هست و

هیچ جا نیست؛

مزرع خورشید جایی است که من و تو بخواهیم. 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چون نگه کردند آن سی مرغ زود

بی شک این سی مرغ، آن سیمرغ بود

 

  نظرات ()
هميشه وهم نویسنده: علی تدین - دوشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٦

هنوز هستی و چیستی انسان بسان سوالی بی پاسخ برایش می ماند که هر چه بیشتر می جوید -و نمی جوید- دلشوره اش نه بیش، که کم و عقل و دلش رام می شود و گویی به آرامشی که شاید عمری سخت در راه رسیدن بدان بوده است، می رسد چنان که گویی بدان پاسخ همیشه دور از دست و سر رسیده است و گویی بر آن شده است که هنوز رسیدن بدان آرامش دلخواسته جز همان جست و جوی همیشه نیست که جهان جز همین واسازی هر روز و هر لحظه اوهام سیاه، سفید یا رنگارنگ از آدم و عالم در اندیشه نیست و آنچه هست تنها حلقه های وصل است و رابطه ها. رابطه هایی که اوهام- زندگی- را سیاه، سفید یا رنگارنگ می سازند. آنچه خود می سازیم. 

اینجاست، آیید، پنجره بگشایید، ای من و دگر من ها:

صد پرتو من در آب!

مهتاب، تابنده نگر، بر لرزش برگ، اندیشه من،

جاده مرگ.

آنجا نیلوفرهاست، به بهشت، به خدا درهاست.

اینجا ایوان، خاموشی هوش، پرواز روان.

در باغ زمان تنها نشدیم. ای سنگ و نگاه، ای وهم و درخت،

آیا نشدیم ؟

من «صخره-من» ام، تو «شاخه-تو» یی

این بام گلی، آری، این بام گلی، خاک

است و من و پندار.

و چه بود این لکه رنگ، این دود سبک؟

پروانه گذشت ؟ افسانه دمید ؟

نی، این لکه رنگ، این دود سبک،

پروانه نبود،

من بودم و

تو ،

افسانه نبود،

ما بود و

شما

شعر: سهراب سپهری-شرق اندوه

 

  نظرات ()
مطالب قدیمی تر »
مطالب اخیر هنوز زاری آب... نشان هیچ جاده یعنی... شو! هنوز اون فرصت مرگ هم... مزرعه خورشید هميشه وهم
کلمات کلیدی وبلاگ زندگی (۳) برف (۱) خواب (۱) انسان (۱) غربت (۱) اختیار (۱) شدن (۱) هنوز (۱)
دوستان من خرمگس دعاخوان انجمن شاعران بانوی شبگرد انسان شناسی احمد شاملو پاییز آوای آزاد کانون پژوهشگران فلسفه انجمن علوم سياسی ايران حيات انديشه سهراب سپهری سینما غريبه اندیشه فمینیستی اخبار فناوری اطلاعات طراح قالب